![]() |
![]() |
|
| نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت/دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندارم |
|
+[پست ثابت]
سکوت +[پست ثابت] |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 21:15 توسط ... |
|
|
بغض می کنم و سرم را تکیه می دهم به زانویت. موهایم پخش می شود روی پایت و کمرم و ...
مهم نیست چه می کنی. مهم این است که چشمانم را بسته ام و به این فکر می کنم که چقدر دلم تنگ است. دستت که می آید و روی موهایم می دود تازه اشک هایم راهشان را پیدا می کنند. بدون آنکه چشمانم را باز کنم می خزم در آغوشت. اشک می ریزم و سینه ات می شود راز دار و محرم اشک هایم. انگشتانت موهایم را شانه می کنند و من تمام غم های این مدت را در دلت خالی می کنم. دلم نمی خواهد به هیچ چیز فکر کنم. هیچ چیز ... به نبودن... ندیدن... از دست دادن... به مرگ ... به اینجا که می رسم سر بلند می کنم تا شکایت کنم... از مرگ شکایت کنم... از رفتنت ... از نبودنت وقتی که باید باشی ... باشی و دلداری ام دهی ... چشمان پف آلودم را باز می کنم... در رختخوابم مچاله شده ام. نیم خیز می شوم. نه ... امکان ندارد خواب بوده باشد... موهایم را بو می کنم ... هنوز بوی عطر دستت در آنها پیچیده ... نباید باور کرد که بعضی رفتن ها برگشتی ندارد... باور نمی کنم... خدای من بزرگ تر از این حرف هاست... + چه تولد سردی خواهم داشت عزیزترین... این روزها ذوقی برای رسیدن این تولد مرده ندارم... چه من ذوق داشته باشم چه نه می رسد... سه روز بیشتر نمانده... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 13:13 توسط ... |
|
|
در خانه را باز می کنم. سرم را در شال گردن دوست داشتنی ام فرو می برم. هنوز در خانه را پشت سرم نبسته ام که کسی از پشتم رد می شود. یادم می رود سلام کنم. یادم می رود تمام آداب معاشرت هایی که باید برای همسایه ها رعایت شود. همانطور که در باز است روی پله ها می نشینم. چشمانم را می بندم و در بوی عطر غرق می شوم... کیسه را از دست بابا می گیرم. می دانم با همه ی این مشکلات و شلوغی ها باز هم دلش می خواهد دردانه اش را شاد کند. درش را باز می کنم. کیسه در دستم شل می شود. وقتی می بینم زل زده در چشمانم تا عکس العملم را از دیدن آن همه آلوچه ی ترش ببیند از گردنش آویزان می شوم. اشک هایم را فرو می خورم و آلوچه ها را در یخچال می چپانم... پهلویم به میز می خورد و درد می گیرد. روی صندلی ولو می شوم و دستم را می گذارم دقیقا در انحنای پهلویم. تیر می کشد. تیر می کشد . تیر می کشد و ... بعد از مدت ها تصمیم گرفته ایم شام را بیرون بخوریم. بعد از مدت ها رضایت داده ام که برویم و بگردیم. اسم رستوران را که می شنوم ناگهان دنیا همه ی وزنش را بر سرم می کوبد. لباس هایم را عوض می کنم و چهارزانو می نشینم سر کتاب هایم... سرم درد می کند. قرص را می بلعم و به کتابخانه ام پناه می برم. دستم می لغزد و حافظ را رد می کند. کشش خواندنش را ندارم. ردش می کنم و جلد سیاه رنگ کتاب بعدی نوک انگشتانم را سر می کند. از کتابخانه که دور می شوم با خودم تصمیم می گیرم به زودی کتاب هوشنگ ابتهاجم را به کسی هدیه کنم ... هوا سرد و سردتر می شود. زل می زنم به آدم ها که مچاله شده اند در پالتوهایشان. به آدم ها نگاه نمی کنم. نگاهم روی پالتو ها قفل می شود. چیزی شبیه اشک چشمانم را می سوزانم و در دل آرزو می کنم که کاش تابستان بود ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 10:43 توسط ... |
|
|
وقتی عادت به نوشتن نداشته باشی سخت نیست برایت که دنیایی حرف روی دلت باشد و برای هیچ کس نگویی شان. وقتی سخت است که همیشه کلمات همدم لحظه هایت بوده باشند. آن وقت است که با گم کردنشان می نشینی و به سفیدی دیوار زل می زنی و چنگ می اندازی در دلت و هم می زنی اش و سعی می کنی از مغزت بکشی بیرون همه ی آنچه ذهن و روح و قلبت را درگیر کرده است . وقتی سخت است که نوک انگشتانت بلرزد , کلمات بیایند و گیر کنند سر انگشتانت. و تو هی دستانت را به هم بمالی و فشارشان بدهی و ... وقتی سخت است که کلمات را توی ذهت ردیف کنی و بنویسی شان حتی ولی وقتی می خواهی دوباره بخوانی شان اشک جلویت را بگیرد و تو برای آن که اشک هایت سکوت شبانه خانه را بر هم نزند پاکشان می کنی . همه ی آن نوشته ها را پاک می کنی و می خزی زیر پتویت. پتویی که شب هایی با آرامش دورت می پیچیدی اش ... وقتی سخت تر می شود که لرزان به آغوش مامان پناه ببری و اشک بریزی و اشک بریزی و اشک های مامان موهایت را خیس کند... از آن هم سخت تر وقتی است که شب ... نیمه شب با وحشت از خواب بپری. جیغ بکشی. جیغ بکشی و حتی صدای خودت را نشنوی . وقتی به خودت بیایی که بابا سرت را در بغل گرفته و شانه های محکم و مهربانش از دیدن لرزشت از بغض می لرزند. و تو لال شوی. حرف نزنی . و صدای زجه ی غم آلود مامان تنت را بلرزاند که خدا را صدا می زند ... خدا کجاست؟ کجا گم کرده امش؟ شب ها وقتی از ترس چشم باز می کنم و جیغ می کشم حس می کنم دستم را در میان این همه بهت رها کرده. وقتی سر بر سینه ی بابا می گذارم و سعی می کنم لکنتم را کنترل کنم و بگویم که خوبم, خدا پیدا می شود. می آید و نرم می نشیند روی قلب پر دردم. دستم را می گیرد. از گرمایش پلک های پف کرده و دردآلودم را دوباره بر هم می گذارم و وقتی صبح بلند می شوم می بینم بابا یک ور تختم به خواب رفته و مامان یک ور دیگر. و عذاب وجدان تکانم می دهد و اشک های ترس و عذاب وجدان و درد و دلتنگی و ناباوری را می بارم ... متنفرم از روبان مشکی. از روبانی که همه وظیفه ی درست کردنش و چسباندنش بر گوشه عکس مهربانی را بر شانه های نحیف من می گذارند. از در آوردن هسته های خرما و چپاندن گردو درون آن متنفرم. از این که همه ی سلیقه ام را به کار ببرم تا وقتی خم می شوم و تعارفش می کنم نگاه های متاسف بر روی سینی ای بلغزند که زیبایی اش مانع از دیدن غم عمیق درون چشمانم می شود... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 9:25 توسط ... |
|
|
قدم هایم را شمرده بر می دارم. تقریبا مطمئنم که در این راهرو تنهایم...
کسی انگار صدایم می کند. سر که بلند می کنم هیچ کس نیست... هنوز سرم را پایین نینداخته ام که ... فقط یه برق است انگار ... می جهد و ... خاکستر می شوم... چشمانم سیاهی می روند. راه پله را نمی بینم اما قدم هایم هنوز هم محکم برداشته می شوند. + صدای پات هم با صدای پای بقیه فرق می کنه ... اشک را فرو می خورم... به خودم قول داده ام محکم باشم ... محکم قدم بر می دارم ... .... شاید تنها همان یک کلمه کافی بود تا بخواهم غم این چند هفته را اشک کنم و در سینه ات خالی کنم ... کاش جراتش بود... کاش توانش بود ... . خداوندا... من به طنین صدایی هم راضی ام... شکر ... تو را به خاطر این همه مهربانی ات شکر ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 17:15 توسط ... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یک زمان هایی هست که کم می آوری...
کاش نیاید آن زمان ها ... کاش دوام بیاوری ... ++++++ کامنت ها تایید نمی شوند... |
| آرشیو موضوعی |
|
داستان شعر خاطره دل تنگی قاصدک یادنامه |
| پیوندها |
|
*حوا* *پری* *لاله* *فاطمه* *یه کلفت* *زن آینده* *آقای میم* *بادبادک باز* *کلک شید* *اعترافات حوا* *دختر خورشید* *خانوم کوچولو* *مهرداد* |
|
RSS
|